زن و مردِ جوان، تندتند راه میروند. مرد، سیگاری بین انگشتاناش دارد و موقع حرف زدن دستاناش را تکان میدهد.
زن: «مگه قرار نبود کمتر سیگار بکشی؟ هنوز اون یکی رو خاموش نکرده این رو روشن میکنی؟»
مرد: «چیچی هنوز خاموش نکرده؟ یه ساعت پیش بود یه نخ کشیدم. بعدشم الان اعصابم خورده.»
زن: «حالم از این جملهی تکراری به هم میخوره. کی اعصاب تو خورد نیست.»
نزدیک خیابان رسیدهاند. به پل عابر پیاده نگاه هم نمیکنند. زن بدون هوا و عصبی، با گامهایی بلند در عرض خیابان شروع به حرکت میکند. مرد کمی از او عقب افتاده است. با صدای ترمز ماشین و فریاد زن سرش را بلند میکند.
1- زن با ماشین تصادف کرده: مرد به سمت او میدود. سیگارش را میاندازد کف خیابان. زن روی زمین افتاده و گویا از حال رفته است.
مرد فریاد میزند: «ببخش منو! غلط کردم. به خدا دیگه سیگار نمیکشم... پاشو... قول میدم...»
و زیر لب نجوا میکند: «خاک بر سرم شد... یه سیگار ارزش این رو داشت که...»
اشک میریزد و فریادزنان از زن میخواهد که او را ببخشد و با صدای بلند به همهمیگوید که این اتفاق تقصیر او بوده است.
2- زن با ماشین تصادف نکرده: ماشین با فاصلهی کمی از کنار زن میگذرد و راننده با بوقی طولانی سهلانگاری زن را ملامت میکند. مرد به سوی او میدود. سیگار هنوز بین انگشتاناش دود میکند.
مرد: «این بچه بازیها چیه؟ آخه یه سیگار ارزش این همه مسخرهبازی رو داره؟ توی خیابون آبروی آدم رو میبری.»
مرد به سرزنش ادامه میدهد. زن، سر به زیر انداخته و چیزی نمیگوید.
* به نظرم واسه همهی آدمها این اتفاق، به همین شکل میافته. مثلا بچه اگه زمین بخوره و چیزیش نشه باباش دعواش میکنه که چرا دویده، اما اگه توی همون شرایط بخوره زمین و دستش بشکنه، باباش بغلش میکنه و خودش رو مقصر میدونه که مواظب بچه نبوده. چرا؟