تبليغاتX
قاصدک!

قاصدک!

...هان چه خبر آوردی؟

شاید اگر سال پیش، همین روزها می‌رفت، من و هم نسل‌هایم این چنین عزادار نمی‌شدیم. ما که دانسته‌هایمان از او محدود می‌شد به شنیده‌های‌مان از پدر و مادرهایمان. شنیده بودیم با امام مخالفت کرده، شنیده بودیم در حصر خانگی است، شنیده بودیم اعدام را محکوم کرده، شنیده بودیم حاکمیت را قبول ندارد...

شنیده بودیم و با این حال، لباسی که به تن داشت و ظلم هم‌لباسان‌ش مانع می‌شد که تمام آن‌چه را شنیده‌ایم بپذیریم.

اما امروز، بعد از پشتیبانی او از جنبشی که با وجودمان عجین شده، بعد از خواندن بیانه‌های‌اش درباره‌ی موضوعاتی که مسائل روزمان بود، بعد از شعارهایی که به احترام بزرگی‌اش دادیم، بعد از این که شرافت‌ و انسانیت‌اش را خودمان تجربه کردیم، رفت.

خوشحال‌ام که امروز او را می‌شناسیم و برای بزرگ مردی اشک می‌ریزم که تمام عمر بهای انسانیت‌اش را پرداخت.

روحش شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 13:36  توسط فاطمه فنائیان  | 

نامه‌ی محسن مخملباف به تاجزاده، جای فکر بسیار داشت. اما بخشی از آن مرا بیش از همه به فکر واداشت:

"من او را مقایسه می کنم با آیت اله منتظری که وقتی فرزندش محمد شهید شد،روبروی دوربین تلویزیون با صداقت تمام گریست. منتظری اگر پسر خودش را دوست نمی داشت، چگونه می توانست زندانیان بی گناه دیگری را که در سال 67 اعدام شدند، دوست داشته باشد و برای اعتراض به ظلمی که بر آن ها شده، دست از رهبری در آینده بردارد."

در میان هواداران جمهوری اسلامی تنها جنتی نیست که از بی‌تفاوتی و انجام اعمال خصمانه نسبت به فرزندان‌اش احساس رضایت می‌کند.

مگر آیت‌الله حسنی، امام جمعه ارومیه درباره‌ی پسرش رشید نمی‌گوید که "افکار چپ و انحرافی داشت" و "خوشبختانه اعدام شد."

مگر آیت‌الله خزعلی از فرزندش اعلام برائت نکرد.

مگر روح‌الامینی پدر محسن، بعد از کشته شدن فرزندش کنار قاتلان وی نایستاد و از آنان دفاع نکرد؟

جای تعجب نیست جمهوری اسلامی که با این خشونت‌ها و فرزندکشی‌ها پا گرفت و به راه خود ادامه داد، بعد از سی سال به نقطه‌ای برسد که حالا بر آن ایستاده. وقتی حکومتی یارانش را از میان سنگ‌دلان برگزیند و محبت را زیر پا بگذارد، اندک اندک محبت‌اش میان مردم به نفرت تبدیل خواهد شد. این چنین، مخملباف‌هایی که سال‌ها پیش چیزی جز جمهوری اسلامی نمی‌خواستند، حالا آن را مایه‌ی ننگ کشور خود می‌دانند.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 16:29  توسط فاطمه فنائیان  | 

 

بالاخره درست شد. بعد از 13-12 روز بلاگفا بالاخره رضایت داد و صفحه‌ی مدیریت را باز کرد. نمی‌دانم اشکال از صفحه‌ی من بود یا کل بلاگفا ایراد داشت. به هر حال گویا باید به فکر جا و مکان جدیدی باشم. البته اگر تنبلی اجازه دهد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 12:5  توسط فاطمه فنائیان  | 



"ترس برادر مرگ است" ضربالمثلی قدیمی است که مانند باقی ضربالمثلها جایگاههای بسیاری برای استفاده دارد. بنا بر این مَثَل، ترس آغاز نابودی است و هر کس بترسد اولین قدم در راه زوال و مرگ را برداشته است. ترس همواره از نوعی کاستی و عدم توانایی ناشی می‌شود و زمانی ترس افزایش می‌یابد که این کمبودها و ناتوانایی‌ها زیاد شده باشند.

حالا، در آستانه‌ی 16 آذر 1388، دولت کودتا ترسیده است. ترسی که بندبند وجودش را می‌لرزاند و پایه‌های‌اش را یکی از پس دیگری در هم می‌ریزد.

چه عاملی غیر از ترس، دولتی را وا می‌دارد تا ممنوعيت سه روزه برای فعاليت خبرنگاران خارجی صادر کند؛ بیش از 80 دانشجو را به زندان بیاندازد؛ به جمع مادران عزادار حمله کند؛ شهر را پر از ماموران امنیتی کند؛ سایت‌های اینترنتی را فیلتر کند؛ پارازیت‌های قوی روی شبکه‌های ماهواره‌ای بیاندازد و تماس‌های تلفنی را قطع کند؟

دولت کودتا ترسیده است؛ از 16 آذر، از دانشجو، از مردم، از اتحاد. وجود متقلب‌شان از ترس می‌لرزد و هیچ یک از راه‌کارهای کودکانه‌شان باعث غلبه بر آن نمی‌شود. ترس فردا، دروغ‌گویان ستمگر را به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23:37  توسط فاطمه فنائیان  | 

خبر بازداشت‌تان را همین حالا شنیدم؛ با صدای بغض‌آلود مرضیه. مهدیه...مهدیه... مهدیه تاب بازداشت تو را دیگر نداشتم. مرضیه گفت دو ساعت خانه‌تان را زیر و رو کردند و عکس‌های روی دیوار را کنده‌اند و برده‌اند و من فکر می‌کنم به آن خانه‌ی کوچک پر از عکس که سر هر کدام از آن عکس‌ها و جای نصب‌شان چقدر با هم چانه زدیم...

اشک‌هایم مجال نوشتن نمی‌دهند مهدیه...

فکر می‌کنم به بازجویی که حالا بالای سر تو است و به تو که حاضر نیستی کلامی، حتی برای لحظه‌ای از اعتقادت کوتاه بیایی و فکر می‌کنم به او که بزرگی تو چقدر وجودش را حقیر می‌کند.

اشک‌هایم مجال نوشتن نمی‌دهند مهدیه... زود بیا که دل‌ام کوچک‌تر از این همه غم است رفیق تمام روزهای تنهایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 3:4  توسط فاطمه فنائیان  | 

مدت‌ها است که با شنیدن زنگ  اس.ام.اس موبایل، منتظر خواندن جوکی جدید درباره‌‌ی محمود احمدی‌نژاد نیستم.

گذشت روزگاری که هر سفر، هر دیدار، هر سخنرانی و هر حرکت‌اش مایه‌ی ساختن جوکی می‌شد و اس.ام.اسی جدید. چهار سال مردم ایران، عدم خوش‌آمدشان از رئیس دولت را با اس.ام.اس‌های مربوط و نامربوط نشان دادند. کار سال به سال بالا گرفت تا جایی که در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری بحث "تخریب افراد و تخلفات انتخاباتی" پیش کشیده شد و مرتضوی در این زمینه مصاحبه‌ها کرد و وزیر اطلاعات از "برخورد سنگین" با متخلفان گفت.

جوک ساختن اما، همچنان ادامه یافت تا زمان برگزاری انتخابات. نیمه‌های شب نتایج اعلام شد. روز اول در حیرت گذشت و بهت مردمی که نتوانسته بودند آنچه اتفاق افتاده را باور کنند. روز بعد، خشم سر باز کرد و اعتراض‌های خیابانی شروع شد. نیروهای امنیتی ریختند و زدند و بردند و کشتند.

دیگر موضوع احمدی‌نژاد نیست. پیکان خشم مردم به سوی دیگری نشانه رفته است. دیگر از ساختن جوک و S.M.S خبری نیست. صدای زنگ اس.ام.اس این روزها، از مکان راه‌پیمایی‌ها می‌گوید و دلهره می‌اندازد برای خواندن خبر بازداشت دوستی یا اعدام جوانی. دیگر لب‌خندی نیست. دیگر جوکی نیست. کیست که بر جوکی درباره‌ی هیتلر بخندد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 6:5  توسط فاطمه فنائیان  | 

می‌نویسند بازداشت "مجید دری؛ دانشجوی محروم از تحصیل"، "فریبا پژوه؛ روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس" و چند روز پیش "علیرضا موسوی؛ از دانش‌آموختگان لیبرال" و من یاد مجید می‌افتم و شعر خواندن‌های‌اش، یاد فریبا و خنده‌های‌اش، یاد علیرضا و آرامش‌‌اش و چشمان‌ام سفید می‌شود روی کلمه‌ی بازداشت.

مجید عزیزم؛ روزها می‌گذرد از روزی که کشان‌کشان از خانه‌ی خواهرت که دردانه‌اش بودی، بردن‌ات و من یاد شب‌های تحصن‌تان می‌افتم که برای شکستن تحصن و بیرون انداختن‌تان از دانشکده، چه مسیری شما را روی زمین کشیدند. در دادگاه دیروز مجید، شنیدم که روحیه‌ی خوبی داشتی، شنیدم که لبخند می‌زدی و مثل همیشه سبیل‌ات را می‌تاباندی؛ مهدیه گفت و من از شادی اشک ریختم. نگران‌ات بودم اما هرگز در قوی بودن تو شک نکردم...

فریبای نازنین‌ام‌؛ یادت هست روز هفتم تیر را؟ شلوغی‌های کنار حسینه‌ی ارشاد را؟ گفتم مواظب باش عزیز جان! سر تکان دادی که نگران نباش و خندیدی. خبرهای جدیدت را تندتند گفتی و خندیدی! درست مثل همیشه. می‌دانم که هنوز، در همان اتاقک‌های تنگ که شاید تمام سهم تو از زندان است به آن‌ها که گمان می‌کنند توانسته‌اند روح بلندپروازت را، چون جسم زندانی‌ات به بند بکشند می‌خندی...

و

تولدت مبارک "علیرضا موسوی، دانش‌آموز!" عزیزم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 5:9  توسط فاطمه فنائیان  | 

 زن و مردِ جوان، تندتند راه می‌روند. مرد، سیگاری بین انگشتان‌اش دارد و موقع  حرف زدن دستان‌اش را تکان می‌دهد.

زن: «مگه قرار نبود کمتر سیگار بکشی؟ هنوز اون یکی رو خاموش نکرده این رو روشن می‌کنی؟»

مرد: «چی‌چی هنوز خاموش نکرده؟ یه ساعت پیش بود یه نخ کشیدم. بعدشم الان اعصابم خورده.»

زن: «حالم از این جمله‌ی تکراری به هم می‌خوره. کی اعصاب تو خورد نیست.»

نزدیک خیابان رسیده‌اند. به پل عابر پیاده نگاه هم نمی‌کنند. زن بدون هوا و عصبی، با گام‌هایی بلند در عرض خیابان شروع به حرکت می‌‌کند. مرد کمی از او عقب افتاده است. با صدای ترمز ماشین و فریاد زن سرش را بلند می‌کند.

1- زن با ماشین تصادف کرده: مرد به سمت او می‌دود. سیگارش را می‌اندازد کف خیابان. زن روی زمین افتاده و گویا از حال رفته است.

مرد فریاد می‌زند: «ببخش منو! غلط کردم. به خدا دیگه سیگار نمی‌کشم... پاشو... قول می‌دم...»

و زیر لب نجوا می‌کند:  «خاک بر سرم شد... یه سیگار ارزش این رو داشت که...»

اشک می‌ریزد و فریادزنان از زن می‌خواهد که او را ببخشد و با صدای بلند به همهمی‌گوید که این اتفاق تقصیر او بوده است.

2- زن با ماشین تصادف نکرده: ماشین با فاصله‌ی کمی از کنار زن می‌گذرد و راننده با بوقی طولانی سهل‌انگاری زن را ملامت می‌کند. مرد به سوی او می‌دود. سیگار هنوز بین انگشتان‌اش دود می‌کند.

مرد: «این بچه بازی‌ها چیه؟ آخه یه سیگار ارزش این همه مسخره‌بازی رو داره؟ توی خیابون آبروی آدم رو می‌بری.»

مرد به سرزنش ادامه می‌دهد. زن، سر به زیر انداخته و چیزی نمی‌گوید.

* به نظرم واسه همه‌ی آدم‌ها این اتفاق‌، به همین شکل می‌افته. مثلا بچه‌ اگه زمین بخوره و چیزیش نشه باباش دعواش می‌کنه که چرا دویده، اما اگه توی همون شرایط بخوره زمین و دستش بشکنه، باباش بغلش می‌کنه و خودش رو مقصر می‌دونه که مواظب بچه نبوده. چرا؟

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 19:49  توسط فاطمه فنائیان  | 

 امروز نه فقط وحشیانه‌تر از هر روز به جان مردم افتاده بودند، که شاهکار جدیدی را تجربه می‌کردند. امروز نه فقط بسیجی‌ها و لباس شخصی‌ها، که ماموران نیروی انتظامی و گارد ویژه‌ای‌ها شروع کردند به فحش دادن به تظاهرات کننده‌گان! رکیک‌ترین فحش‌ها و به خصوص به دختران و زنان جوان. آن‌ها را گیر می‌آورند و در حین زدن، ناسزاباران‌شان می‌کردند.

بابا می‌گوید سر سه راه طالقانی، یکی از همین ماموران گارد ویژه، شروع کرد به فحاشی. نه به شخص خاصی، بلند بلند فریاد می‌زد و ناسزا می‌گفت. آن‌قدر رکیک و بلند که همه برای لحظاتی محو او شده بودند. همکاران‌اش، که گویا قرار نداشتند بددهنی‌های‌شان را این طور علنی فریاد بزنند، سعی می‌کنند آرام‌اش کنند؛ نمی‌شود.

چند نفری می‌کِشندش و می‌برندش و سوار ماشین می‌کنندش و او هم‌چنان فحش می‌دهد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22:28  توسط فاطمه فنائیان  | 

 

هنر زیبای روزنامه نگاران بی بی سی فارسی

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 16:44  توسط فاطمه فنائیان  |